هــــرگز در مسیر پیموده شده گام برندارید زیرا این راه تنهـــــــا به هــــــمان جــــایی می رسد که دیــــــگران رسـیـــــده انــد
....
 
 
آن قدر بزرگـــــی

که در قلبم جـــــا نمی گیری

یا آن قدر کوچکی

که ته قلبم

 گم می شوی

من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطانی خواهش را

در آتش سبز!

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را

یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست...

پشت این نقاب خنده، پشت این نگاه شا د

چهره خموش مرد دیگری است

مرد دیگری که سالهای سا ل

درسکوت و انزوای محض

بی‌امید بی‌امید بی‌امید زیسته

مرد دیگری که پشت این نقاب خنده

هرزمان به هربهانه

با تمام قلب خود گریسته

هرچه بیشتر می گریزم

به تو نزدیکتر می شوم

هر چه رو برمی گردانم

تو را بیشتر می بینم

جزیره ای هستم

در آب های شیدایی

از همه سو

به تو محدودم.

هزار و یک آینه

تصویرت را می چرخانند

از تو آغاز می شوم

در تو پایان می گیرم

مــــن با زمـــــان قــرار همزیستی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرا مرتبــــــا دنبـــال کند و نه مـــــن از او فــــرار کنم بـــلاخره که روزی به هم خــــواهیم رســـید...