نه کلامی

نه صدایی

نه لبی که بگشاید سخنی را

فقط چشمانی را هر روز می بینم که بی هیچ کلامی با من سخن می گو ید

چشمانی معصومی که هیچ بهانه ای نمیبابد که لب از لب بگشاید

و چقدر آسان می شود فهمید که چه تنهایی در این چشمان معصوم پنهان است

چشمان او با من سخن گفت

سخن از تازگی

سخن  از امید

از فراموشی

از حسی نو

شعری نو

کلامی نو

کلامی که هیچوقت اینگونه حس اش نکرده بودم

وای

و من چقدر قافل بودم از خودم

او امده است

بی انکه خود بدانم

صاحب جایی شده که من

همه ی دروازهایش را سالها بود که بسته بودم 

اما حال که می بینم او مالک است مالک  قلب کوچک من

کاش می شد سخن می گفتی

تا من هم

.................

 

دلتنگ