در این هیاهو و همهمه‌ی زمانه

پیش از آنکه سرما و غربت پاییز

مغز استخوانم را سوزاند

آرام و بی‌صدا می‌گویم:

خسته‌ام...

می‌دانی که هیچ‌گاه میان ما

به سخن احتیاجی نبود

اشاره‌ی این دو مردمک قهوه‌ای

کافیست تا خود

تا آخرغربت و غم‌زدگی،

دلتنگی ِ مرا بخوانی

قرار بود بمانم

قرار بود تا همیشه

این چشمان همیشه منتظر

بر در چوبیِ کلبه‌ی نم‌زده‌ام

بماند و با سرانگشتان نازک

ستارگان خاموش را

روشن گردانم و بیدار...

تا با ضربان سرانگشتان تو

بر این در غبار بگرفته

تمام دلتنگی‌ام را از یاد برم،

دریغ و افسوس...

می‌خواهم تمام این دردها

مویه‌ها و فروریختن‌ها

نبودهای در عین بودنت را

پشت همان چهارراه‌های انتظار

شاید کنج همان نیمکت چوبی

بر سنگ‌فرش‌ پیاده‌روهای همیشه شلوغ

لابه‌لای کاغذ‌های فال آن پسرک

جا بگذارم

گمان مبر نازک نارنجی باشم

نه، من فقط

هرچه بیشتر جُستم

کمتر نشانی یافتم

بگذار این حس سرد

غربت دستان کشیده و منتظرم

در همین تابستان خاموش گردد

خیلی وقت است

واقعیت ِ معلق بودنم،

خسته‌ وُ غم‌زده‌ام کرده است  

خسته‌ام...

هوای حوصله‌ام ابریست

جانِ دلم!